| وبلاگ مصطفی سعادت۳ |
![]() |
|
|
داستان: خزان مدرسه امروز ديگر صدايي بگوش نمي رسد مدسه تنها و غمگين در خود فرو رفته گاهي برخورد پنجره اي يا دري سكوت مدريه را مي شكند و ته دل او را خالي مي كند. نيمكت ها با هم پچ پچ مي كنند. تخته سياه اخم هايش را در هم فرو برده و با چشم غره اي به نيمكت ها مي خواهد بگويد با هم صحبت نكنيد. ناگهان صداي گريه ي مدرسه بلند ميشود و بفضش مي تركد. تكه گچي كه كنار تخته سياه روي زمين افتاده بود فرياد زد واي باز مدرسه دلتنگ شده است بايد او را دلداري دهيم. در همين موقع نيمكت ها به مدرسه گفتند چرا گريه مي كني مگر ما دل نداريم ؟ ما هم دلمان مي خواهد گريه كنيم. ناگهان يكي از نيمكت ها با صداي لرزان گفت: من كه اصلاٌ دلم تنگ نشده ميبينيد با من چه كردند ؟ تمام پوست هاي بدنم را كنده اند همان بهتر كه رفتند و از دست آنها راحت شديم. تخته سياه هم غرشي كرد و گفت درست مي گويي ميبيني مرا پاك نكرده اند و رفته اند؟ يادتان هست كه چقدر بيخودي مرا گچ مالي مي كرده اند؟ واي چه دردناك بود لحظاتي كه يكي از آنها مي آمد و روي من يك سري چيز هاي بيخود و بي ربط مي نوشت واعصاب معلم راخورد مي كرد نا گهان گچ حرف تخته سياه راقطع كرد وگفت: بي انصافي نكن يادت نيست موقعي كه مطالب زيبا وخوب معلم بر روي تو نوشته مي شد چه لذتي مي بردي؟ تخته سياه گفت: بله راست مي گويي اما من اين حرف ها را زدم كه مدرسه از دلتنگي در بيا يد. راستش رابخواهي من خودم خيلي دلم براي بچه ها تنگ شده است.در همين موقع نيمكت ها همه با هم گريه كردند صداي گريه ي آنها درتمام مدرسه پيچيد آنها غمگين وتنها از اين كه هيچ صداي خنده وفريادي به گوش آنها نمي رسد باهم ناله كردند.واز دوري بچه ها مي ناليدند. ناگهان ساعتي كه روي ديوار نصب شده بود سرفه اي كرد و گفت كه عزيزان غصه خورن و گريه كردن فايده اي ندارد بايد به عقربه هاي من نگاه كنيد و در انتظار بهار زيباي مدرسه بنشينيد . در همين موقع بود كه از هيچ جاي مدرسه صدايي بلند نشد گويي مدرسه در انتظار فصل بهار به خواب زمستاني فرو رفته است. لطفا اگر ناشري مي تواند اين داستان را به ثبت و چاپ در آورد نظر بدهد و شماره يا آدرسي براي ما بگذارد، متشكرم. شعر ها قابل اجرا بر روی ویندوز ایکس پی
قابلیت جستجو حرکت صفحه به صفحه در اشعار فال غزلیات حافظ شیرازی.
دست نياز بيا تا بر آريم دستي ز دل كه نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان در، نبيني درخت كه بي برگ ماند ز سرماي سخت
برآرد تهي، دست هاي نياز ز رحمت نگردد تهي دست باز
مپندار از آن در كه هرگز نبست كه نوميد گردد برآورده دست
قضا خلعتي نامدارش دهد قدر ميوه در آستينش نهد
همه طاعت آرند و مسكين نياز بيا تا به درگاه مسكين نواز،
چو شاخ برهنه برآريم دست كه بي برگ از اين بيش نتوان نشست «مست و هشيار»
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت اي دوست، اين پيراهن است افسار نيست
گفت: مستي ، زانسبب افتان و خيزان ميروي
گفت: جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست
گفت: مي بايد تو را تا خانه ي قاضي برم
گفت: رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت: نزديك است والي سراي ، آنجا شويم
گفت: والي از كجا در خانه ي خمار نيست
گفت: تا داروغه را گوئيم ، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست
گفت: ديناري بده پنهان و خود را وا رهان
گفت: كار شرع ، كار درهم و دينار نيست
گفت: از بهر غرامت ، جامه ات بيرون كنم
گفت: پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست
گفت: آگه نيستي كز سر در افتادت كلاه
گفت: در سر عقل مي بايست بي كلاهي عار نيست
گفت: مي بسيار خوردي ، ز آن چنين بيخود شدي
گفت: اي بيهوده گو ، حرف كم و بسيار نيست
گفت: بايد حد زند هشيار مردم ، مست را
گفت: هشياري بيار ف ايجا كسي هشيار نيست
راه دل
اي كه عمري است راه پيمايي
بسوي ديه هم زدل راهي است
ليك آنگونه ره كه قافله اش
ساعتي اشكي و دمي آهي است
منزلش آرزوئي و شوقي است
جرسش ناله ي شبانگاهي است
اي كه هر درگهيت سجده گهست
در دل پاك نيز درگاهي است
از پي كاروان آزمرو
كه در اين ره ، بهر قدم چاهي است
سالها رفتي و ندانستي
كانكه راهت نمود ، گمراهي است
قصه ي تلخيش دراز مكن
زندگي ، روزگار كوتاهي است
بد و نيك من و تو مي سنجد
گر كه كوهي و گر پر كاهي است
عمر ، دهقان شد و قضا غربال
نرخ ما ، نرخ گندم و كاهي است
سحر پروانه اي رنگين پر و بال
به گل هاي فريبا ناز مي كرد
سبك هچون نسيم صبح گاهي
به كنج گلشني پرواز مي كرد
به سوي هر گلي مي برد او را
دو بال نازك ناز آفرينش
از آن غافل كه زير گلبني خرد
نشسته كودكي اندر كمينش
به جام لاله اي لب آشنا كرد
شرابي آتشين نوشيد از آن جام
ز مستي آن چنان بي پا و سر شد
كه پاي نازكش افتاد در دام
نفس در سينه ي پروانه پيچيد
ز پرهاي طلايي زيورش ريخت
ميان پنجه اي لرزنده از شوق
اسير نازنين بال و پرش ريخت
عاشق نشدي زاهد ديوانه چه مي داني
در شعله نرقصيدي پروانه چه مي داني
يك سلسله ديوانه افسون نگاه او
اي غافل از آن جادوافسانه چه مي داني
عاشق شو و مستي كن ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده بت خانه چه مي داني
من مست مي عشقم بس توبه كه بشكستم
راهم مبند اي عاقل مي خانه چه مي داني
یا www.g-soft-msn2.persianblog.ir شعبه ي جديد وبلاگ هاي زنجيره ايمه ميخواهم يك كاري بكنم كارستون. |
||
|
|